مجنون بی لیلی
چند ماهي بخاطر گرفتاريام نتونسنم به وبم سر بزنم يكي از دوستام عكس من همراه با نوار مشكي رو تو وب زده و از مرگ من حرف زده بو و يه سري دروغ از زندگي من درج كرده بود خواستم بدونيد كه دروغ بوده و من هنوز قصد رو به رو شدن با ........ ندارم از اين به بعد قول ميدم كه تنهاتون نذارم و هر هفته اپ كنم. دير زمانی است روی شاخه اين بيد نمي دونستي....نمي دونستي ميمرم بي تو! بدون چشات..... رفتي از بَرم، تو مي دونستي كه دلم بسته به سازِ صدات آرزومه كه نميدونستي كه من ميميرم برات! ميميرم برات ! عاشقم هنوز... نميخواستي كه بموني و بسوزي به سازِ دلم گفتي من ميرم...تو ميخواستي بري تا فرداها..آره خوشگلم برو راهي نيس تا فرداها، حتي تا دلم سفرت بخير...اگه ميري از اينجا تك و تنها تا يه شهر دور برو كه رفتن بدون ما ميرسه به يه دنيا نور سفرت به خیر....برو گر شکستی ز من ,میتونی دوباره بساز از دلی شکسته,نا امید و خسته ...تو باخت غرور!ببازم غرور نميخوام بياي...نميخوام ميون تاريكي من تو حروم بشي نمیخوام ازت....نمیخوام ازت مثه یه شمع بسوزی برام تا تموم بشی برو تا بزرگي، ميخوام كه فقط آرزوم بشي... آرزوم بشي..... خوابم يا بيدار دلم که شکوه ز دست تو با خدا میکرد میان شکوه نهائی ترا دعا میکرد بر روی گونه ی من اشک ها گریه میخورد که دل ز کام فروبسته عقده وا میکرد برای اینکه بدانی چه میکنم ایکاش خدا ترا به غم عشق مبتلا میکرد. عاشقي يعني اسير دل شدن
مرغی بنشسته كو به رنگ معماست
نيست هم آهنگ او صدايی، رنگی
چون من در اين ديار، تنها، تنهاست
گرچه درونش هميشه پر زهياهوست،
مانده بر اين پرده ليك صورت خاموش
روزی اگر بشكند سكوت پر از حرف،
بام و در اين سرای میرود از هوش.
راه فرو بسته گرچه مرغ به آوا،
قالب خاموش او صدايی گوياست.
میگذرد لحظهها به چشمش بيدار،
پيكر او ليك سايه – روشن رؤياست.
رسته ز بالا و پست بال و پر او
زندگی دور مانده: موج سرابی
سايهاش افسرده بر درازی ديوار
پرده ديوار و سايه: پرده خوابی
خيره نگاهش به طرح خيالی
آنچه در آن چشمهاست نقش هوس نيست
دارد خاموشی اش چون با من پيوند،
چشم نهانش به راه صحبت كس نيست
ره به دورن میبرد حمايت اين مرغ:
آنچه نيايد به دل، خيال فريب است
دارد با شهرهای گمشده پيوند:
مرغ معما در اين ديار غريب است
آن که می گوید دوستت دارم
خنیاگر غمگینی ست
که آوازش را از دست داده است.
ای کاش عشق را
زبان سخن بود...
هزار کاکلی شاد
در چشمان توست
هزار قناری خاموش
در گلوی من.
عشق را 
ای کاش زبان سخن بود...
آن که می گوید دوستت دارم
دل اندوهگین شبی ست
که مهتابش را می جوید.
ای کاش عشق را
زبان سخن بود...
هزار آفتاب خندان در خرام توست
هزار ستاره ی گریان
در تمنای من.
عشق را
ای کاش زبان سخن بود...

به وقت کدامين ديدار
فراموش شده ام در اين شلوغي روزگار
در اين سرزمين پراز سردي و غبار
خود را به ياد نمي آورم
به ياد نمي آورم چه بوده ام
و مقصدم به کدامين خانه ختم مي شود
به ياد نمي آورم آرامگاهم کجا بود
و شبها سر بر شانه کدامين مهرباني مي گذاشتم
که دلهوره روز را ز ياد برده و با آرامش به خوابي شيرين فرو مي رفتم
کدامين دست محبت را بر گونه هايم هديه مي کرد
و از مهرباني ها و قشنگي روزگار برايم زمزمه مي کرد
خوابم يا بيدار
مستم يا هوشيار
چه شده ام
از خود خود دور شده ام
چه زماني و کجا از خود دور شدم
چرا کسي ندايي نداد و اينچين در خود گم شدم
گمگشده راهي شده ام که هزاران راه به رويم هست و هيچ کدام راه من نيست...

با هزاران درد و غم يکي شدن
عاشقي يعني طلوع زندگي
با صداقت همنشين گل شدن
عاشقي يعني که شبها تا سحر
وارد دنياي روياها شدن
عاشقي يعني تحمل ، انتظار
مثل ماه آسمان تنها شدن
عاشقي يعني دو ديده تا ابد
پر ز گهر هاي دريايي شدن
| Design By : Night Skin |


